تبلیغات
عــلی - «و ناگهان چقدر زود دیر می شود...»

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

هر چه میخواهد دل تنگم...

جمعه 14 فروردین 1394
نویسنده : علی نظرات ()

«و ناگهان چقدر زود دیر می شود...»

کلمات کلیدی : سالی که نکوست , چقدر زود دیر می شود , عید , مسافرت , نوروز 94 , روزنوشت ,


حیف!
این پانزدهمین عید زندگی من هم تمام شد و باز هم از آن استفاده نکردم...
چه برنامه هایی که قبل از عید برای خودم ریخته بودم ولی با شروعش به کلی از یاد بردمشان...
و حالا دیگر برای انجامشان دیر شده؛
حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!
ای نوروز 94!
راستش به هیچ نحوی ازت راضی نیستم!
این درست که عید های قبلی هم چندان کار مفیدی انجام ندادم اما برای آن ها دلیل موجه داشتم...آن هم اینکه در سفر بودم!
اصلا من مشکلم با تو همین مسافرت نرفتنه!
من نوروز را با رامسر می شناسم.با بابلسر و چابکسر می شناسم.من صبح روز دوم عید را با 5 صبح بیدار شدن برای مسافرت رفتن میشناسم نه با 11:30 صبح بیدار شدن!
ای لعنت بر تو عید 94!
راستی!
سالی که نکوست از بهارش پیداست؟!

خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود

سالی که نکوست، از بهارش پیداست




کاش نباشد!وگرنه خاک بر سرت 94!
البته گفته باشم!مگر از روی جنازه من رد بشی بخوای سال منو خراب کنی!
عزت زیاد!


سال خوبی داشته باشید!
علی